یکی رد شد شبیه او ، پر از ابهام و تردیدم 

همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد

زمین دور سرم گشت و  منم ارام چرخیدم

همان چادر ، همان هیبت ، همان چشمان پر شورش

تمام ارتفاعش را به چشمم در نوردیدم

همین که یادم امد خنده های بی مثالش را 

نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم

دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم

ته کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد

مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم

قدم را تند تر کردم رسیدم در کنار او

خودم  یادم نمی اید سوالی را که پرسیدم

حواسش پرت بود انگار چادر از سرش افتاد 

خدایا کور میگشتم ولی او را نمیدیدم

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم رقص چادر را 

چو عطرش با نسیم امد منم در باد رقصیدم

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود 

دو تار از موی او دیدم شبیه بید لرزیدم

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می افتم

به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم

#

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی 

نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم