چاه نامه - سید تقی سیدی

این غزل ها همگی گوشه ای از درد من است / آنقدر شعر برای نسرودن دارم ...

۴ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

خواب ...

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند 

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند 


اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت 

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند 


گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست 

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند


گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند


در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم 

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند  


خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند


مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید 

بشود مثل تو را اینه تکثیر کند





۸ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

دوستت دارم ولی ...

 

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها


خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند 

در سکوت ما ، صدا می اید از دیوار ها


هر شبم بی تابی و  بی خوابی و بی حاصلی

حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها


دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

"دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها


خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها


گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم 

بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها 




۲۶ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

وقتی نباشی

از روی جدول راه رفتن را هر عابر عادی نمیفهمد 

حالی که دارد مرد خردادی جز مرد خردادی نمی فهمد


من کوچه ای بن بست و تاریکم در انتهای شهر بی مهری

احساس تنها ماندن من را ، میدان ازادی نمی فهمد


دلتنگ بودم بچگی هایم ، حالا بزرگم باز دلتنگم

دلتنگ بودن سن و سالی نیست ، شصتی و هفتادی نمی فهمد


وقتی نباشی عید یعنی چه مثل غروب جمعه دلگیرم

تقویم قلبم بی حضور تو شمسی و میلادی نمی فهمد


سیلی نزن اقا معلم جان ، دنیا خودش ما را ادب کرده 

مانند ان طفل فقیری که تعریغی از شادی نمی فهمد


#


نقاش آهو میکشد اما ، صیاد دارد تیر مسیازد 

صیاد بی رحم است یا عاشق ؟ نقاش صیادی نمی فهمد ...





۱۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

25


چای داغی به دست داری و ، در فضایی که عطر و بوی هل است
حس خوب سبک شدن دارد،درد و دل با کسی که دردِ دل است

چادرش طرح چادر عربی ،در دو چشمش خلیج ایرانی
خنده هایش شکفتن غنچه ، طرح صورت ظریف و باب دل است

اهل درس و کتاب و اندیشه ، با نگاهی جدید و امروزی 
عاشق منطق مطهری و ،توی کیفش کتابی از هگل است

مینشینی کنار او اما ، میرود یک کمی به انورتر
بی مهابا تو حرف میزنی و، همنشینت ولی کمی خجل است 

توی چشمش نگاه می کنی و ، ناگهان لفظ دوستت دارم 
و امیدی که پوچ می شود از، خنده ای که به اخم متصل است

پشت بندش سکوت سنگینی ، استرس توی چشم هر دو نفر
حال روزت شبیه حیوانِ، چارپایی که مانده توی گل است 

فکر او در کنار حرف پدر ، به کسی دل نبند، دلبندم 
فکر تو در شب حنابندان ، پیش تشویق و دست و جیغ و کل است

طاقت رو برو شدن با هم ،نیست توی نگاه هر دو نفر
پشت هامان به پشت یکدیگر،گریه پایان تلخ این دوئل است

چای سرد نخورده ای مانده، یک نفر روی تخت خوابیده 
یک نفر بی قرار در بین ،کوچه پس کوچه های شهر ول است

#

عربی را همیشه مردودم ،از جدایی همیشه میترسم 
بلدم فعل جمع را اما ،مشکلم با ضمیر منفصل است


۱۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
سید تقی سیدی