چاه نامه - سید تقی سیدی

این غزل ها همگی گوشه ای از درد من است / آنقدر شعر برای نسرودن دارم ...

۱۲ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

حقیقت

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست 
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟ 

نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست

درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچکس کنارت نیست

پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست

برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست

فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست

۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

سنجاق

لباس بى وفایى را به دست خود تنت کردم 

تو را اى دوست با مهر زیادم دشمنت کردم 


خیالم بود تندیسى طلا از عشق مى سازم

محبت بد ترین اکسیر بود و آهنت کردم


تو رفتى با خدا باشى ، خدا در چشم من گم شد 

از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم


تمام خاطراتت را همان روزى که مى رفتى

به قلبم دوختم سنجاق بر پیراهنت کردم


تو تک کبریت امّیدم در اوج بى کسى بودى

تو را اى عشق با امیدوارى روشنت کردم


چه مى ماند به جز بى حاصلى در دست هاى من

به رغم کوششى که در بدست آوردنت کردم ؟

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

راز


به یاد ان کسى که چشم هایش برده جانم را
تفال میزنم هر شب مَفٰاتیحُ الجَنانَم را

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم
ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را

کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد
دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را

به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم
که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را


تو دریایى و من یک کشتى بى رونقِ کُهنه
که هى بازیچه میگیرى غرورم ، بادبانم را

شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را

دلم مى خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم 
امان از دست وجدانم که مى بندد دهانم را

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

تبانی ...

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی


تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد 

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی


باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی 


در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی


آیا شده از شدت دلتنگی و غصه 

هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟


دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم  برسانی




۲۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

او ...


این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود 


باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم 

یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود 


من روی خوش زندگی ام را که ندیدم

هر روز دعا کرده ام ای کاش دو رو بود


عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو 

چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود 


من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش

که زیر سرش نرم شبیه پر قو بود 

 

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

خواب ...

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند 

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند 


اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت 

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند 


گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست 

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند


گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند


در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم 

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند  


خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند


مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید 

بشود مثل تو را اینه تکثیر کند





۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

دوستت دارم ولی ...

 

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها


خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند 

در سکوت ما ، صدا می اید از دیوار ها


هر شبم بی تابی و  بی خوابی و بی حاصلی

حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها


دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

"دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها


خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها


گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم 

بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها 




۲۶ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

پشیمانی

یکی رد شد شبیه او ، پر از ابهام و تردیدم 

همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد

زمین دور سرم گشت و  منم ارام چرخیدم

همان چادر ، همان هیبت ، همان چشمان پر شورش

تمام ارتفاعش را به چشمم در نوردیدم

همین که یادم امد خنده های بی مثالش را 

نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم

دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم

ته کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد

مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم

قدم را تند تر کردم رسیدم در کنار او

خودم  یادم نمی اید سوالی را که پرسیدم

حواسش پرت بود انگار چادر از سرش افتاد 

خدایا کور میگشتم ولی او را نمیدیدم

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم رقص چادر را 

چو عطرش با نسیم امد منم در باد رقصیدم

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود 

دو تار از موی او دیدم شبیه بید لرزیدم

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می افتم

به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم

#

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی 

نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم


۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

30

ببار ابر پر از غم ببار باران را
که تازه تر بکنی داغ شهر تهران را

ببار زنده شود خاطرات این کوچه
خرابتر بکنی این بنای ویران را

بخار پنجره را پاک میکنم ارام
که خوب زل بزنم اخر خیابان را

درون کافه نشستم و چای مینوشم
و بوسه میزنم این بار روی فنجان را

به چشمم اشک و نشستم به پشت میزی که
همیشه تجربه کرده دو زوج خندان را

نشسته ام که دو خط عاشقانه بنویسم
میان شعر فدایت کنم دل و جان را

کتاب حافظ و چای و چراغ اینجا هست
تو نیستی که بفهمم صدای دیوان را


۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

26


مردانه تنها باشی و ناکام باشی 

بهتر از اینکه عاشقی بد نام باشی


روباه مفلوکی اگر باشی می ارزد 

تا اینکه یک شیر جوان و خام باشی 


لبخند هایت لحظه ی آرامشم بود 

حتی به فکرش هم نبودم دام باشی


مانند یک سیگار بهمن توی دستت 

میسوختم شاید کمی آرام باشی 


آهوی بی مهر و محبت زود رفتی 

حسرت به دل ماندم که یک شب رام باشی


دوران خون آشام ها دیگر گذشته

باید که چیزی مثل روح آشام باشی


صد بار در سلول میمیری اگر که

در انتظار لحظه ی اعدام باشی 


۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
سید تقی سیدی