چاه نامه - سید تقی سیدی

این غزل ها همگی گوشه ای از درد من است / آنقدر شعر برای نسرودن دارم ...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کوچه» ثبت شده است

وقتی نباشی

از روی جدول راه رفتن را هر عابر عادی نمیفهمد 

حالی که دارد مرد خردادی جز مرد خردادی نمی فهمد


من کوچه ای بن بست و تاریکم در انتهای شهر بی مهری

احساس تنها ماندن من را ، میدان ازادی نمی فهمد


دلتنگ بودم بچگی هایم ، حالا بزرگم باز دلتنگم

دلتنگ بودن سن و سالی نیست ، شصتی و هفتادی نمی فهمد


وقتی نباشی عید یعنی چه مثل غروب جمعه دلگیرم

تقویم قلبم بی حضور تو شمسی و میلادی نمی فهمد


سیلی نزن اقا معلم جان ، دنیا خودش ما را ادب کرده 

مانند ان طفل فقیری که تعریغی از شادی نمی فهمد


#


نقاش آهو میکشد اما ، صیاد دارد تیر مسیازد 

صیاد بی رحم است یا عاشق ؟ نقاش صیادی نمی فهمد ...





۱۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

کسی به جای حسن ع

شــــدی فدای علی و علــــی فدای حسن
بیا دوباره بخـــــوان قصــــــه ای برای حسن
از ان شبی که تو رفتی بگو چه شکوه کنم
ز تشـــنگی حســــین و ز گریه های حسن
حسیـــــن ساکت و ارام و تشــــنه خوابیده
و زینبــــــی که نشستــــه کـنار پای حسن
به چشم کوچک خود دیده روضه های تو را
خدا کند که نباشد کســــی به جای حسن

کسی از او نشنـــــیده مـیان کوچه چه شد
که بعد از ان نشنـــیده کسی صدای حسن
کرامتش به تو رفــــته که عمر میبـــــخشی
به لطف توست که عالم شده گدای حـسن
هـــــر آنــکـــه عـــزت  دنیــا و اخــرت طــلـبد
ســـــزد کــــه چــنگ زند بر نخ عبای حسن



۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

پشیمانی

یکی رد شد شبیه او ، پر از ابهام و تردیدم 

همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد

زمین دور سرم گشت و  منم ارام چرخیدم

همان چادر ، همان هیبت ، همان چشمان پر شورش

تمام ارتفاعش را به چشمم در نوردیدم

همین که یادم امد خنده های بی مثالش را 

نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم

دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم

ته کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد

مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم

قدم را تند تر کردم رسیدم در کنار او

خودم  یادم نمی اید سوالی را که پرسیدم

حواسش پرت بود انگار چادر از سرش افتاد 

خدایا کور میگشتم ولی او را نمیدیدم

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم رقص چادر را 

چو عطرش با نسیم امد منم در باد رقصیدم

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود 

دو تار از موی او دیدم شبیه بید لرزیدم

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می افتم

به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم

#

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی 

نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم


۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

30

ببار ابر پر از غم ببار باران را
که تازه تر بکنی داغ شهر تهران را

ببار زنده شود خاطرات این کوچه
خرابتر بکنی این بنای ویران را

بخار پنجره را پاک میکنم ارام
که خوب زل بزنم اخر خیابان را

درون کافه نشستم و چای مینوشم
و بوسه میزنم این بار روی فنجان را

به چشمم اشک و نشستم به پشت میزی که
همیشه تجربه کرده دو زوج خندان را

نشسته ام که دو خط عاشقانه بنویسم
میان شعر فدایت کنم دل و جان را

کتاب حافظ و چای و چراغ اینجا هست
تو نیستی که بفهمم صدای دیوان را


۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
سید تقی سیدی