چاه نامه - سید تقی سیدی

این غزل ها همگی گوشه ای از درد من است / آنقدر شعر برای نسرودن دارم ...

۱۹ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

حقیقت

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست 
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟ 

نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست

درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچکس کنارت نیست

پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست

برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست

فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست

۱۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

سنجاق

لباس بى وفایى را به دست خود تنت کردم 

تو را اى دوست با مهر زیادم دشمنت کردم 


خیالم بود تندیسى طلا از عشق مى سازم

محبت بد ترین اکسیر بود و آهنت کردم


تو رفتى با خدا باشى ، خدا در چشم من گم شد 

از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم


تمام خاطراتت را همان روزى که مى رفتى

به قلبم دوختم سنجاق بر پیراهنت کردم


تو تک کبریت امّیدم در اوج بى کسى بودى

تو را اى عشق با امیدوارى روشنت کردم


چه مى ماند به جز بى حاصلى در دست هاى من

به رغم کوششى که در بدست آوردنت کردم ؟

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

راز


به یاد ان کسى که چشم هایش برده جانم را
تفال میزنم هر شب مَفٰاتیحُ الجَنانَم را

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم
ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را

کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد
دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را

به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم
که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را


تو دریایى و من یک کشتى بى رونقِ کُهنه
که هى بازیچه میگیرى غرورم ، بادبانم را

شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را

دلم مى خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم 
امان از دست وجدانم که مى بندد دهانم را

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

تبانی ...

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی


تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد 

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی


باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی 


در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی


آیا شده از شدت دلتنگی و غصه 

هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟


دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم  برسانی




۲۲ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

گنجینه ...

تقدیم به مادرجانم ...

دست مرا بگیر ...


تمام خلق گریان و ملک گریان و گریان تر 

خدا وقتی که می بیند پری ها را پریشان تر


نماد عدل وقتی می شود خانه نشین یعنی

که جاهل ها مسلمانند و قاتل ها مسلمان تر 


چه حکمت بوده در آتش ، که ابراهیم و زهرا را

یکی آنی گلستان شد یکی هر لحظه سوزان تر ؟


شب است و غربت و تابوت و چندین شانه ی لرزان 

علی چشمش نمیبیند ، بتاب ای ماه تابان تر 


وصیت کرده نامحرم نبیند پیکرش را هم 

ندارد خالق هستی از این زن پاک دامان تر


زمین آغوش واکرده ، که گنجی را به بر گیرد

دو چشم آسمان خون و زمین از اشک و باران، تر


خدا قبر تو را پنهان نموده تا بگوید که 

اگر گنجینه ای داری ، نگاهش دار پنهان تر



囧 سید تقی سیدی 


۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

او ...


این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود 


باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم 

یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود 


من روی خوش زندگی ام را که ندیدم

هر روز دعا کرده ام ای کاش دو رو بود


عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو 

چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود 


من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش

که زیر سرش نرم شبیه پر قو بود 

 

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

خواب ...

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند 

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند 


اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت 

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند 


گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست 

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند


گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند


در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم 

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند  


خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند


مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید 

بشود مثل تو را اینه تکثیر کند





۸ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

دوستت دارم ولی ...

 

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها


خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند 

در سکوت ما ، صدا می اید از دیوار ها


هر شبم بی تابی و  بی خوابی و بی حاصلی

حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها


دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

"دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها


خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها


گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم 

بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها 




۲۶ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

وقتی نباشی

از روی جدول راه رفتن را هر عابر عادی نمیفهمد 

حالی که دارد مرد خردادی جز مرد خردادی نمی فهمد


من کوچه ای بن بست و تاریکم در انتهای شهر بی مهری

احساس تنها ماندن من را ، میدان ازادی نمی فهمد


دلتنگ بودم بچگی هایم ، حالا بزرگم باز دلتنگم

دلتنگ بودن سن و سالی نیست ، شصتی و هفتادی نمی فهمد


وقتی نباشی عید یعنی چه مثل غروب جمعه دلگیرم

تقویم قلبم بی حضور تو شمسی و میلادی نمی فهمد


سیلی نزن اقا معلم جان ، دنیا خودش ما را ادب کرده 

مانند ان طفل فقیری که تعریغی از شادی نمی فهمد


#


نقاش آهو میکشد اما ، صیاد دارد تیر مسیازد 

صیاد بی رحم است یا عاشق ؟ نقاش صیادی نمی فهمد ...





۱۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
سید تقی سیدی

کسی به جای حسن ع

شــــدی فدای علی و علــــی فدای حسن
بیا دوباره بخـــــوان قصــــــه ای برای حسن
از ان شبی که تو رفتی بگو چه شکوه کنم
ز تشـــنگی حســــین و ز گریه های حسن
حسیـــــن ساکت و ارام و تشــــنه خوابیده
و زینبــــــی که نشستــــه کـنار پای حسن
به چشم کوچک خود دیده روضه های تو را
خدا کند که نباشد کســــی به جای حسن

کسی از او نشنـــــیده مـیان کوچه چه شد
که بعد از ان نشنـــیده کسی صدای حسن
کرامتش به تو رفــــته که عمر میبـــــخشی
به لطف توست که عالم شده گدای حـسن
هـــــر آنــکـــه عـــزت  دنیــا و اخــرت طــلـبد
ســـــزد کــــه چــنگ زند بر نخ عبای حسن



۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
سید تقی سیدی